ترجمة
اشعار محمد خضر -مترجم از عربى به فارس ضياء عتيقى : Fa

ذكرىٰ
في ذكرى أول شباك تفتحه بيديك..
اول مرة عرفت فيها كم من الأجنحة فيك..
وطرت..
طرت عاليا..
ولم يصدقك احد.
خاطره
به یاد گشودن اولین پنجره
با دست هایت..
برای نخستین بار فهمیدی چه بالها که درون توست..
پرواز کردی..
اوج گرفتی..
بی آنکه کسی باورت کند..
غيمة
من قبل أن تعرف أنها ستمضي نحو الجبال الجرداء ..
من قبل أن تكبر ويكسوها السواد ،
من صغرها حين كانت فكرة لرياح عاتية..
وهي تدرك أن المعنى في البذرة ،
في شجرة على وشك الموت..
في وردة مغلفة لحفل ميلاد
وفي فكرة أن تتوقف العتمة قليلاً..
قليلاً لتكون الحياة صالحة لعصفورين على غصن
ابر
پیش از آنکه دریابد
که به سوی کوههای عریان میرود..
وپیش از آنکه حجم بگیرد و سیاهی بپوشاندش..
از کوچکیهایش..
آنگاه که اندیشهای بود
در وزش بادهای سهمگین
معنا را در دانه یافته بود..
در درختی بر آستانهی مرگ
در گلی آزین شده در جشن تولدی..
و به امید اندک ایستادن تاریکی
اندکی.. تا زندگی بسازد..
با دو گنجشک بر یک شاخه..
جاذبية
يتكيء رأسكِ على الكتف ،
الكتف على جذع شجرة ،
الشجرة تنمو الآن أكثر..
تتساقط الثمار بين يدي ،
وأكتشف شيئاً جديداً في الجاذبية
جاذبه
سرت بر شانهای تکیه میزند،
شانه بر تنهی درختی،
درخت بارورتر میشود،
ميوهها ميان دستانم فرو میریزند،
وچیزِ جدیدی را،
کشف میکنم از جاذبه..
حرية
كانت تحومُ لأيامٍ في كلِ الغرف
ترتطمُ بالسقف كلما حلمت بالهواء
وتحكُ ألمها على ضوء خافتٍ للأباجورة الأصلية
الفراشةُ التي نامت كثيرا
على صوتِ هسيسِ الأشجار في التلفزيون
وعلى حوافِ الأحلام في الأغنيات الشعبية
لم تعد تذكر لون السماء تماماً
ولا تفرق بين الجدار والفضاء
لذا تتعرف الصباحات من حنينٍ في القلب
وتروضُ أمنياتها بالقرب من شجيرات البلاستيك
….في ركن الصالون
الفراشة التي انتحرت مؤخرًا بسعادةٍ مفرطةٍ
في زجاجةِ خل التفاح
المفتوحةُ من زمن
على سطح الثلاجة
التي كتب على إحدى جوانبها
قد تكون المواد المحفوظة قابلة للفساد
إذا تُرك الباب مفتوحا
آزادى
پروانهاى كه از پنجرهی آشپزخانه آمده بود
روزهاست كه اتاقها را بال بال میزد..
و هر گاه که آرزوی پرواز میکرد به سقف برمیخورد..
دردش را
زير تابش ضعيفی از آباژور قدیمی
پهن میکند..
پروانهاى كه بر خشخش درختان در تلويزيون
و بر لبهی روياها در ترانههاى محلى
عمریاست آرامیده
ديگر نه آسمان را میشناخت
و نه فرق بین ديوار و فضا را..
و اینگونه است که
سپیده های صبح را از مهرورزیها مىشناسد
و روياهايش را كنار بوتههاى مصنوعی در كنج سالن رام میكند..
پروانهاى كه واپسین
در شيشهی سركهی سيب
که مدتها بالاى يخچال باز..
وبر يكسوى آن نوشته:
"ممكن است محتويات فاسد شوند،
اگر سرش باز بماند"
باتمام شور و شادیخودکشی کرد
قصة مصورة
لم أكن الذئب
ولا القطيع..
ولا الرجل الذي يدعي وجود ذئبٍ
ولا السواعد المغفلة التي هبت لنجدته..
خرجتُ من الحكاية مبكراً
داستانِ مصوّر
نه آن گرگ بودم
و نه آن گله..
و نه مردی که ادّعای وجود گرگ می کرد
و نه آن بازوان احمقی که برای نجاتش شتافتند
بزودی برون رفتم از داستان ..
الباقي
للتو رجعتُ من قصيدةٍ قديمة
نسيتها لسنوات في معطف الشتاء
للتو رجعت ..
في السطر الثاني :حطمت الجدار الذي سميته مسافة ..
ليقترب المعنى من الحياة
في سطر آخر قطعتُ الشجرة فتلاشى الظل
وتبعهُ الرمز وثلة من الكنايات ..
حذفتُ الهدوء الذي يسبق العاصفة
حدفتُ اليد التي لوَّحت من أول النّص
حتى آخره ..
حذفتُ الأحلام التي انتظرتها طويلاً
حتى باتت سريالية محضة !
حذفتُ المضارع الذي صار ماضياً
والماضي الذي لا أريد أن يكون ذاكرةً ..
مسحتُ الأنا من عبارة طويلة عن القلب
مسحتُ الأغنية التي أوجعتني في الغياب
نزعت القناع الذي يتجول في النَّص
نزعتهُ تماماً ..
وسميتُ كل شيء بإسمه .
باقیمانده:
بهتازگى برگشتهام..
از شعرى قديمی
كه سالهاست آنرا
در انزوا فراموش كردم
در سطر دوم:
ديوارى را كه فاصله ناميده بودم کوبیدم
در سطری دیگر؛ درخت را قطع كردم
كه سايه فروپاشيد
و نماد و دستهاى از كنايهها
به دنبالش شتافتند..
سكوت قبل از طوفان را حذف كردم
دستى كه از ابتداى متن
تا انتهايش تكان خورد را
حذف كردم..
و روياهايى كه عمریاست
به انتظارشان نشسته بودم..
تا اينكه سورئالى محض گشتند!
حالى كه گذشته گشت
و گذشته اى كه نمى خواهم حافظه شود را حذف كردم..
و "من" را حذف كردم از جمله اى طولانى درباره قلب
ترانه اى كه در نبودن آزارم ميداد
و نقابي كه در متن سرگردان است را برداشتم
كاملا برداشتم..
وهمه چيز را با نامش ناميدم..
ترجمة ضياء عتيقي
قصائد محمد خضر
شعر از محمد خضر شاعر اهل سعوديه مترجم از عربى به فارس ضياء عتيقى